که برد ؟

بازت ندانــــم از ســــر پیمــــــان ما که برد

باز از نگیــــــن عهـــــد تو نقش وفــا که برد

چندین وفــا که کرد چو من در هـــــوای تـو

 وان گه ز دست هجر تو چندین جفــا که برد

بگریســـت چشــم ابر بر احــــــوال زار مـن

جز آه مـــــن به گوش وی این ماجرا که برد

گفتــــم لب تو را که دل من تو بـــــــرده‌ای

گفتـــا کدام دل چه نشــان کی کجا که برد

سودا مپــــــز که آتش غم در دل تو نیسـت

ما را غــــم تو برد به ســــودا تو را که بــرد

توفیق عشق روی تو گنجیست تا که یافت

باز اتفـــــاق وصل تو گوییســــت تا که برد

جــــز چشـــــم تو که فتنـــه قتال عالمست

صـــد شیـــخ و زاهد از سر راه خدا که برد

دانلود با صدای استاد شجریان

http://www.4shared.com/audio/0wSyvtTW/________.html

خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

هوشنگ ابتهاج

راه بی بازگشت

 

من اینجا بس دلم تنگ ست.

و هر سازی که میبینم بد آهنگ ست.

بیا ره توشه برداریم ،

قدم در راه بی بازگشت بگذاریم ؛

ببینیم آسمان " هرکجا " آیا همین رنگ است ؟

مهدی اخوان ثالث

مگه نه ؟

 

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم  . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگه نه؟

ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره

آسمون خشکه و ما تشنه ی ابریم . مگه نه ؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم . مگه نه . مگه نه ؟

 شاعر : بیژن سمندر

 

وصل

ای خدا

این وصل را

 هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین

و

سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

 

معما

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

آدمی و پری

  طفیل هستی عشقند آدمی و پری  

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

      بکوش خواجه و از عشق بی​نصیب مباش      

که بنده را نخرد کس به عیب بی​هنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که در برابر چشمی و غایب از نظری

هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت

که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

چرا به گوشه چشمی به ما نمی​نگری

                                   

مونس و غمگسار من

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

ريشه اش اينجاست

زندگي را مردم پيشين

خورد و پوش و لذت آغوش مي ديدند . . .

جذبه اي از جذبه ها  اما

جذبه اي كه زندگي را اوج مي بخشد

گر چه باشي در حضيضي محض .

اخوان ثالث

هرگز

من اما باز هم تا زنده ام هرگز

همان مي پرسم از هر سوي و از هر كس

جوابم گر چه هيچاهيچ

خطابم گر چه بيهوده

از اين بيهودگي

غفلت نخواهم كرد!

(م.اميد)

جهان دار

بگذار كه بر شاخه ي اين صبح دلاويز

بنشينم و از عشق سرودي بسرايم

آنگاه به صد شوق

          چو مرغان سبك بال

پر گيرم از اين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور

از آن قله ي پر برف

آغوش كند باز

                همه مهر

                          همه ناز

سيمرغ طلايي پر و باليست كه چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط ست و اميد است

پرواز به آنجا كه سرودست و سرورست

آنجا كه سر و پاي تو

                  در روشني صبح

روياي شرابي ست كه در جام بلور است

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی !

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

پابلو نرودا - ترجمه احمد شاملو

خانه دوست کجاست ؟

 

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟