آتش کاروان
با این گرمی جان
در ره مانده حیران
این غم خود به کجا ببرم
با این جان لرزان
با این پای لغزان
ره به کجا ز بلا ببرم
می سوزم گرچه با بی پروایی
می لرزم بر خود از این تنهایی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش...
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 2:59 توسط حسین صابری
|