پرنده
كيف بدست از خونه بيرون اومد. بي اختيار نگاهي به بالا انداخت ، پرواز يك پرنده نگاهشو قطع كرد .حواسش پرت شد ، انگار يادش رفت مي خواست چيزي بگه ! با نگاهش پرنده رو تا روي سيم برق دنبال كرد .
آهي كشيد و در خونه رو بست . توي فكر بود ، داشت به اتفاقاتي كه امروز انتظارش رو مي كشيد فكر مي كرد ! زير لب گفت : يعني ميشه ... نفسشو بيرون داد ، شالشو محكم كرد و دستشو توي جيبش فرو برد . دستش به تكه بيسكويتي خورد كه از ديروز توي جيبش مونده بود .آوردش بيرون و از زير شال توي دهنش گذاشت هنوز تازه بود ولي نه به اندازه خاطره اي كه با خودش داشت . اول پشيمون شد از اينكه چرا اونو خورده ، ولي ديگه دير شده بود ،حسابي توي دهنش خيس خورده بود و تا چند لحظه ي ديگه هيچ اثري ازش نمي موند .
به ياد اون پرنده افتاد ، كه چطور تنها و بي كس توي اين هواي سرد ، روي سيم برق كز كرده بود ، يهو يادش اومد ، كه اون موقع چي مي خواسته بگه ! سرش رو بالا آورد ، يه نگاهي به آسمون انداخت ، زير لب گفت :
يا قاضي الحاجات ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۸۷ ساعت 18:6 توسط حسین صابری
|