راحت جان
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جايی نبرد راه غريب من به بوی سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بیطاقت به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت با دل زخم کش و ديده گريان بروم
نذر کردم گر از اين غم به درآيم روزی تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گران باران نيست پارسايان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون همره کوکبه آصف دوران بروم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 23:34 توسط حسین صابری
|