هیچ مگو
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو
گفت : آن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو
سر بجنبان که بلی ، جز که به سر هیچ مگو
گفت: این غیر فرشته ست و بشر ، هیچ مگو
گفتم : این چیست ؟ بگو ، زیر و زبر خواهم شد
گفت: می باش چنین زیر و زبر ، هیچ مگو
خیز ازین خانه برو ، رخت ببر ، هیچ مگو
مولانا
برگرفته از http://pesarak66.blogfa.com/post-12.aspx
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 0:55 توسط حسین صابری
|