و هر سازی که میبینم بد آهنگ ست.
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی بازگشت بگذاریم ؛
ببینیم آسمان " هرکجا " آیا همین رنگ است ؟
مهدی اخوان ثالث
من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگه نه؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه ی ابریم . مگه نه ؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم . مگه نه . مگه نه ؟
شاعر : بیژن سمندر
بحث پیرامون مطلب قبلیم یه ذره جالب شده میخوام راجع بهش یه ذره بیشتر صحبت کنیم کاملا جدی و در احترام کامل به خصوصیات فردی دو جنس .
بعضی از خانم ها زیاد این مساله رو تایید نکردن ولی بعضی های دیگه با تایید وجود این قشر دخترها و اظهار تاسف سریعا موضوع رو به سمت پسرها معطوف کردند و گفتند خیلی از پسرها هم دارای معیارهای سطحی واسه ازدواج هستند ! ( البته خودم خیلی راجع به این موضوع حرف دارم ) دوست دارم پیرامون این مساله صحبت بشه . جبهه گیری و دفاع کورکورانه هدف من نیست . لطفا اگه درباره جنس مخالف و معیارهاشون صحبت می کنید سن و سال اون قشر هم مدنظر بگیرین و رفتاری که ازش سر میزنه رو با سن اون مقایسه کنین .
دختر خانوم : بزرگمهر ؟
{ راننده تاکسی یه بوق می زنه و چند قدم جلو تر نگه میداره، من جلو نشسته بودم . عقب دو نفر نشسته بودند . دختره که سوار شد داشت با تلفن صحبت می کرد و صحبتش تا موقعی که من پیاده می شدم ادامه داشت ! }
دختره :... آره عزیزم دیگه نمی خواستم زیاد اذیت بشه آخه خیلی با مامانش اومدن و رفتن !
{ کنجکاو شدم که در مورد چی حرف می زنه ؟ البته زیادم لازم نبود تلاش کنم چون صداش به راحتی توی ماشین شنیده می شد اونم با یه تبق ناز و عشوه ! }
اونوره تلفن : حالا تعریف کن ؟ کیه ، چند سالشه خوش تیپه ، ... ؟
دختره : یه دو سالی ازم کوچیکتره البته بهت گفتم که خییلی اصرار کرد ! دیگه منم گفتم گناه داره ! دانشجویه، ولی با پدرش کار می کنه . قیافشم ، بد نیست خوبه !!
{ تا ته ماجرارو خوندم . کفرم حسابی در اومده بود ! آخه چقدر یه نفر می تونه بی چشم و رو باشه ؟!}
اونور تلفن : حالا چه کاره هست ؟
دختره : باباش طلا فروشی داره !... راستی رفتیم باغمونم انتخاب کردیم ...
{ تا اینو گفت ، با خودم گفتم بی چاره اون پسری که داره با همچین آدم ـــــ ازدواج می کنه . این از همین اول کار داره منت میزاره به سرش چه برسه بعدها ! }
من : مرسی آقا ، سر میلاد پیاده میشم .
یه گوشه ای نشست،
آلبوم عکس رو گذاشت روی پاهاش، هدفونم به گوشش بود ، خیلی آروم بازش کرد!
{دیگه باید به فکر یه جدیدش باشه ! ولی نه ! شاید عکسها توی آلبوم جدید غریبی کنن ! شایدم آدمای توی عکسها ! شاید دیگه وقتی نگاهشون کنیم اون لبخندای همیشگی رو نزن ! شایدم وقتی بهشون ذل بزنیم دیگه اشک توی چشامون حلقه نزنه ! شاید...}
عکسهارو یکی یکی رد می کرد، با یکی لبخند روی لبش نقش می بست، با یکی ناراحت می شد. از بعضی ها زود رد می شد و روی بعضی های دیگه مکثی می کرد .
{اما ! اما ! چرا دیگه جلو نمیره ؟! ... اون موقع چهار سالش بود، یادش بخیر توی حیاط ، انگار بهار بود ، آره بهار بود ! شکوفه های قشنگ درخت به، چه صفایی به حیاط داده بود و اون حوض آبی ، یادش بخیر. عمو هر صبح می نشست لب حوض ،صورتشو اونجا می شست . وای که چقدر دور اون حوض با مریم بدو بدو می کرد... راستی چقدر مریم اون موقع ناز بود ( البته بعدها از اونم ناز تر شد )، توی عکس ۲ سالش بود. ۴ سال با هم توی یه خونه زندگی کردند ، یک طرف اینا بودند اون طرفم مریم و خانوادش. بعدش که هر کدوم از خانواده ها خونه خریدند هفته ای یه بار بیشتر همو نمی دیدند ...}
یهو اشکش سرازیر شد !
{ چرا آخه ؟! یادش اومد که شش سالی هست که مریمو ندیده ! ... تصنیفی که گوش می کرد هم بی تاثیر نبود ! "چه رازي در اعماق چشمت نهفته" ، " چه کس با شب از چشم تو قصه گفته " ، "که من چون شهابي ، که مثل حبابي ، چنين در هوايت ، رها شده ام ؛ فنا شده ام" }
آلبوم رو با غصه بست !
{ مریم تا ۳ ماه دیگه مامان میشه ...
کدامين پرنده در اين صبح روشن
ز من گفته با تو، زتو گفته با من
که من چون ستاره ،که مثل شراره
چنين در هوايت فنا شده ام؛ رها شده ام
بهار دل من قرار دل من
به گوشه ي غم صفاي تو بود
به خلوت شب، نواي تو بود
تو نور خدائي، کجايي کجايي؟
نويد رهايي به گوش دلم صداي تو بود }
اومد کنار پنجره ایستاد ، زیر لب زمزمه می کرد ... که من چون شهابی ، که مثل حبابی ، چنین در هوایت ، رها شده ام ...
{تصنیف: اثر بی همتای علیرضا افتخاری، آلبوم صدایم کن }
عزم آن دارم که امشب مست مست
پایکوبان شیشه دردی بدست
سر به بازار قلندر بر نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
سحرگه رهروي در سرزميني همي گفت اين معما با قريني
که اي صوفي شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی
خدا زان خرقه بيزار است صد بار
كه صد بت باشدش در آستيني
مروت گر چه نامي بي نشان است
نيازي عرضه كن بر نازنيني
ثوابت باشد اي داراي خرمن
اگر رحمي كني بر خوشه چيني
نميبينم نشاط عيش در كس
نه درمان دلي نه درد ديني
درونها تيره شد باشد كه از غيب
چراغي بر كند خلوت نشيني
گر انگشت سليماني نباشد
چه خاصيت دهد نقش نگيني
اگر چه رسم خوبان تند خوئي است
چه باشد گر بسازد با غميني
ره ميخانه بنما تا بپرسم
مآل خويش را از پيش بيني